کودک ، نگاه ِ حسرت بار را
تازیانه می کند بر صورت ِ رنجور ِ پدر
پدر چشمان خیس و سرخش را می بندد
دستی دراز می شود....
سیبی از درخت همسایه چیده می شود...
دستی ، مچ او را می فشارد...
مبارک است ، سارق گرفتیم...
کودک، نگاه ِ تیغ آلود ِ غمبارش را
به افق می بخشد...
همانجا که خدا ساکن است....
چقدر دردناک بود.
چقدر واقعی بود...
خیلی غم الوده وزیباست
گاهی وقتا زیبایی کنار غم خیلی تلخ میشه...
فوق االعاده قشنگ بود
مرسی
وقتی چترت خداست ،
بگذار ابر سرنوشت هر چه میخواهد ببارد ....
این که خیلی بدتره. ابر سرنوشت باید بباره. درست. اما چی بباره برام مهمه
و تکرار می شود این قصه ...
تلخ.............................
خدا کجا ساکن است ؟؟؟
مدتهاست دارم دنبالش می گردم .. می خواهم خانه اش را پیدا کنم وبروم و آنقدر مویه کنم تا ببیند چه قدر دلم درد میکند ...
حالا من کودکی هایم را هم به حراج گذاشته ام ... سالهاست که کودکی دخترکی های من به باد رفته است ..
خسته ام .. خیلی خسته .. خانه ی خدا کجاست ؟
خدا ساکن نیست. در حرکته... واسه همینم هست که بنظر پیدا کردنش سخت میاد.
مثل همیشه محشر بود نوشته ت علی جان ...
آمیخته ای از احساس و رئال ...
و میدونی که چقدر این سبکتو دوس دارم ...
همیشه به ساده نوشته های من لطف داری
آنکس که پدر را از کودک می رباید چه می نامند؟
تشکر از سروده های دل نشینتون و ممنونم از حضور معطرتون
لحظه هاتون پر لبخند
درود بر شما چند قطره بارون کافیه تا دل آسمون باز بشه اینطوری تمام ابر تموم میشه و تمام غصه ها رو پاک می کنه و با پاکی آب غصه ها هم پاک می شن و از بین میرن
سلام
زیبا و قابل تامل بود استفاده کردم.موفق باشی
سلام
زیبا بودوغمناک
دستمریزاد
واقعا جالب بود...
سلام ...افق جاییه که خدا ساکنه؟؟؟
غمناک بود
نمی دونم. شاید. شایدم نه.
تو بمان
غزلی ساخته ام از گل یاس
کلبه ای از گل سرخ
جنگلی از گل وگلزار و درخت
تو اگر پاک بمانی هر روز
هردو از جنگل گل میگذریم
دست در دست خدا در بر هم
شادمان میمانیم
مهربان خواهی شد
مهربان چون دل من
گرچه شب تاریک است
تو بمان با من
مهتاب تویی
گرچه اختر خواب است
تو بمان بیدار چون دیده من
تو اگر پاک بمانی هر روز
شادمان خواهی ماند
جاودان خواهی شد
و من از مهر تو
با باغ سخن خواهم گفت
باغ خواهد خندید
غنچه ها می شکفند
و گل یاس پر از عطر خدا خواهد شد
تو اگر پاک بمانی هستی
من اگر پاک نمانم هیچم
تو بمان پاکتر از بارانها
تو بخوان دریا را تا صحرا
تا من از این دل تنگ
ببرم خویشتنم را جاوید
تا بمانم چون تو
پاک بر دامن خاک
تو بخوان با من
با من تو بخوان......
عالی بود ....
دلم برای خدا تنگ شده علی ...
ممنونم از تو با پستت برای یادآوری این احساس در وجودم ...
قابلی نداشت جوجه کلاغ جان
وقتی پشت سر پدرت از پله ها میای پایین و میبینی چقدر آهسته میره ، میفهمی ... پیر شده



وقتی داره صورتشو اصلاح میکنه و دستش میلرزه ، میفهمی .... پیر شده
وقتی بعد غذا یه مشت دارو میخوره ، میفهمی چقدر درد داره
اما هیچ چی نمیگه
و
وقتی میفهمی نصف موهای سفیدش به خاطر غصه های تو بود
دلت
میخواد
بمیری....
خیلی زیبا بود ،مرسی .
سلام عزیزم
خوبی؟
ممنون از حضورت
عیدت مبارک
امیدوارم شادشاد باشی
نه چندان بزرگم
که کوچک بیابم خود را
نه آنقدر کوچک
که خود را بزرگ...
گریز از میان مایگی آرزویی بزرگ است!
و پدر هنوزم که هنوزه پدره. هر جوری که باشه هر شکلی که باشه
سلام.خیلی خیلی زیبا نوشتی.
و نوشته فقط یه حس نبود قابل تامل بود.
و دردناک... اما حقیقت بود.
و کودک نگاه غبار آلودش را به افق می بخشد زیرا او خوب می داند خدا کجاست...
در سکوتی دلتنگ
در حصاری مستور
عطر تنهایی من در همه جا پیچیدست
و هوس هوش مرا آکنده
با تمنای گناهی مبهم
مادر آگاه ز تنهایی من می پرسد :
تو چرا مثل عدم تنهایی؟
تو چرا کنج قفس هیچ نمی خوانی باز
تا به آهنگ تو یکدم نفسی تازه کنم
شهر ما قبلگه عشق و وفا و غزل است
تو چرا تنهایی؟
واژه ها در به درند
ناتوانند به ادرک جنون
هیچ کس در این شهر
حس بی تاب مرا خوب نخواهد فهمید
که چرا اینگونه
داغ تنهایی یک آلاله
چشم پر عشوه گر یک نرگس
و غم شرق به غرب سوسن.....
:(
بسیار زیبا و عمیق تر از عمیق...
سپازگزارم دوست فهیم من...
.
.
.
و
کودکان ، نگاه ِ حسرت بار را
تازیانه می کنند بر صورت ِ رنجور ِ پدران
...
سلام آلنی
من ایمان دارم که خدا هست.. در خلسۀ خواب عمیق
نیستی.. نگاه تیغ آلود و غمبار کودک هم نمیتونه رشته هاشو از هم بدره.. گوییا با زنجیری نا گسستنی بسته شده به خوش بی غیرتی و فراموشی ما آدمای این سرزمین.. آخرین لحظه های وداع همیشگی عشق از سرزمین ماست .. احساس بدی دارم.. حقیقتو هیچوقت به این تلخی حس نکرده بودم برادر..
کارگر خسته ای سکه ای از جیب جلیقه کهنه اش درآورد تا صدقه دهد، ناگهان جمله ای روی صندوق دید و منصرف شد: صدقه عمر را زیاد می کند...

سلام النی جان
خیلی زیبا و غمگین بود
موفق باشی
سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام آلنی جان.
چقدر فرق کردی !!!
چقدر نوشته هات فرق کردن !!!
از همیشه ها عمیق تر می نویسی !!!
چقدر دوست دارم نوشته هاتو بیشتر و بیشتر از قبل ! می دونی ، قبلاً بهت گفته بودم همیشه کلماتت سِحر می کنن آدمو !
دردش رو حس کردم ، دردی که اون پدر توو قلبش حس کرد ، اینکه نگاه حسرت بار کودکش چقدر براش دردناک و غیر قابل تحمل بوده ، اما کاش پدر دستش رو به سمت چیزی که از آن ِ خودش نبود دراز نمی کرد...
کودک باید یاد می گرفت که همیشه همه چیز آنطور که ما فکر می کنیم و دلمان می خواهد نیست !
سلام آلتی جان خوبی




ممنون که خبرم کردی
آپت عالی وبی نظیر بود
مثل همیشه زیبا
خوشحال شدم دیدمت
فعلا بای
من خواب دیده ام که کسی می آید
کسی که مثل هیچ کس نیست
و می تواند کاری کند که لامپ الله
که سبز بود، مثل صبح سحر سبز بود
دوباره روی آسمان مسجد مفتاحیان
روشن شود
کسی که آمدنش را نمی شود گرفت
و دستبند زد و به زندان انداخت
همانجا که خدا خفته...

بسیار عالی بود
سلام من منظورت رو نفهمیدم این که گفتی
سردر تمام فروشگاه ها نوشتند..
انسانیت تمام شد...
بجای آن...
باورهای ِ کثیف ِ عربی
وارد شد...
باور کثیف چیه و حرف خوب چه ربطی به نژاد داره حرف خوب رو باید شنید
ممنون که بهم سر زدی
اعیاد شعبانیه مبارک
شعبان ماه من است . پیامبر اعظم ص
بهترین عمل در این ماه صلوات است
با سه پست جدید به روزم و منتظر حضور گرم شما [گل]
از طرف نسیم بانو کامنت میزارم آلنی جان :

برگردم میام نظرمو میگم آلنی عزیز ...
حسرت داشت...
که البته قابل درک بود برام!
شعرهات درد دارن ......
سلام
خوبید؟
ممنون از حضورتون
اعجاز ما همین است:
ما عشق را به مدرسه برده ایم
در امتداد راهرویی کوتاه
در یک کتابخانه ی کوچک
فرقی نمی کند
امروز هم
ما هر چه بوده ایم...همانیم
ما باز می توانیم
هر روز ناگهان متولد شویم
ما همزاد عاشقان جهانیم...
وبتون زیباستو پر محتوا از خودتون همه اونایی که نظراتتونو میخونن دعوت میکنم به منم سر بزنید
سلاملیکم...
خوب می باشددددددد....
یادواره جماعتی تلخ و متعصب
دزدی که برای سیر کردن ، یا فرار از حصرت فرزند دزدی کرد
کهنه می پوشم
نباید کودک همسایه
از برق لباسم
شب کنار سفره ی دلواپسی های پدر ،
نالان و گریان
دست بر صورت
به زیر چانه قطره اشکی از روی ملامت
برچکاند روی بشقاب پر از خالی خود
کهنه می پوشم ، برای کودک همسایه و دلواپسی های خودم ...
فوق العاده تر از همیشه بود و دردناک تر
سلام
ممنونم از حضورتون
با متنی زیبا از عرفان نظراهاری به روزم
خوشحال میشم دیدن کنید
.........................
دیر گاهی است در این تنهایی
رنگ خاموشی در طرح لب است
بانگی از دور مرا می خواند
لیک پاهایم در قیر شب است
رخنه ای نیست در این تاریکی:
در و دیوار به هم پیوسته.
سایه ای لغزد اگر روی زمین
نقش وهمی است ز بندی رسته.
نفس آدمها سر به سر افسرده است
روزگاری است در این گوشه ی پژمرده هوا
هر نشاطی مرده است.
دست جادویی شب
در به روی من وغم می بندد
می کنم هر چه تلاش
او به من می خندد
نقش هایی که کشیدم در روز
شب ز راه آمد و با دود اندود
طرح هایی که فکندم در شب
روز پیدا شد و با پنبه زدود
دیر گاهی است که چون من همه را
رنگ خاموشی در طرح لب است
جنبشی نیست در این خاموشی:
دست ها پاها در قیر شب است.
سلام///////////////////
دزد اشتباه چاپی درد است
سلام
تو وبلاگ منم می شه یه خورده خندید،
هر چند این آهنگه بهش نمیاد[نیشخند]
آپم، بهم سر بزن[گل]
تصویر روشنی بود بسیار تاریک
عاشق شده ام
نشان به آن نشان که
...
سر مصرع تمام شعرهایم
تویی ..!!!
ممنون از حضورت دوست عزیز.
به روزم و منتظرت
سلام
ممنون از حضورت
خدا در دستان ماست
وما غافلیم
اهم اهم...
به روز شده ایم!
دعوتی
سلام...
خوندمت..اقا چه کردی!
خیلی عالی بود!!
تازه شروع کردم.. امیدوارم روزی بتونم مثل تو خوب بنویسم..امیدوارم; )
همیشه کسایی هستن که دغدغه های روز رو میبینن و دل می سوزونن! نیستن؟
ممنونم خیلی زیاد...: )
با چه اسمی لینکت کنم؟
آیا پایان راهِ کودک ، آغازیست بر زندگی نافرجام پدر ؟
در این راهی که نشان دادی ، خدایی نیست ...
شاید به اندازه ی افق از پدر ، دور است ...